تبليغاتX
www.mahdear.blogfa.com

www.mahdear.blogfa.com

شرح حال

۱- در صورتي که حرکت نقطه متحرک را تعقيب کنيد تنها يک رنگ را مي بينيد، صورتي.

2- حالا لحظاتي به علامت + که در وسط قرار دارد خيره شويد. نقطه متحرک را پس از لحظاتي به رنگ سبز خواهيد ديد.

3- حالا زمان بيشتري را بر روي علامت + تمرکز کنيد، پس از لحظاتي نقاط صورتي آهسته آهسته ناپديد خواهند شد.

عجيب اينجاست که هيچ نقطه سبزي در اين عکس در کار نيست و در واقع نقاط صورتي نيز ناپديد
نمي شوند. اين دليل محکمي است که ما هميشه دنياي خارج را آنگونه که هست نمي بينيم..

نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 14:0 توسط مهدیار| |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 0:3 توسط مهدیار| |
سلام

آقا جون خيلي دلتنگتم. چيكار كنم ؟ آقا جون ... چطور صدات كنم كه ... آقا جون...آقا بغض گلومو گرفته نميتونم ... آقا جون يادش بخير...چرا هيچوقت قدر چيزي رو كه داريم نميدونيم...دلم يه ذره شده واسه اون روزا...اون ندبه ها...اون...يادش بخير . كاش مي تونستم بنويسم.حيف دست به قلم خوبي ندارم.آقا جون ميشه منم...بعضي وقتها فكر ميكنم واسه همينه كه تا حالا من...شايد متعلق به اينجا نيستم...و يه جورايي بايد سفري داشته باشم...نميدونم كجا ولي...آقا جون...خودت ميدوني چي مي خوام بگم...هريه دونه آقا جون كه مي گم كلي دلتنگي و حرف پشتشه كه نمي تونم بنويسم...ولي ميدونم همشو مي دوني...آقا جون تو رو به حق همه ي عزيزانت...منو عاشق كن...چيكار كنم ...راهو بهم نشون بده...اون جوري عاشق خدا و شما باشم كه هر لحظه از آتش عشقتون وجودم شعله ور بشه و خاكستر...هيچ چيز بجز شما رو نبينم...خودت مي دوني كه دنيا واسم ارزشي نداره...تجملات رو دوست ندارم...فقط راه رو بهم نشون بديد... خواهش ميكنم...شما خيلي پيش خدا عزيزي...واسم دعا كن آقا جون ...يك نظر شما مرا كفايت همه عمر...


نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 12:42 توسط مهدیار| |
 
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 12:38 توسط مهدیار| |

سالروز رحلت جانگداز  رهیر کبیر اسلام حضزت محمدبن عبدالله

و نور چشم او حضرت امام حسن مجتبی بر تمام مسلمین تسلیت باد.

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 2:21 توسط مهدیار| |
 رازهاي خاص، دوستان خاص‌تر

بعضی وقت‌ها در اوج یک‌سری اتفاقات مهم زندگی هستی و حرف داری، احساس داری، داستان داری، در به در دنبال گوش شنوا می‌گردی، اما ماجرایت به هر دلیل یک‌سری فاکتورهایی دارد که هیچ‌کدام از دوستان نزدیک و فابریکِ اطرافت آدم مناسب شنیدن آن داستان نیستند. این خیلی بد است که داستان به این بزرگی توی دل آدم قلمبه شود، ورم کند و گاهی که به ظاهر خیلی آرامی، بخواهی یقه‌ی یک نفر را بگیری و توی سرش داد بزنی که هوی، من یک داستان مهم برای گفتن دارم، چه کنم؟ و این خیلی خوب است که آدم‌های مستثنایی توی زندگی‌ات باشند که شاید در حد دوست آنچنانی از سر و کول هم بالا نروید، اما آن آدم و آن شخصیت توی یک کتگوری مجزایی بگنجد که انگار ساخته شده، طراحی شده فقط برای شنیدن همین داستان تو، انگار هم اوست که امروز بزرگترین رازدار زندگی‌ات است و همین دليل کافی‌ست که برای داشتنش و بودنش بشکن بزنی.

نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 19:39 توسط مهدیار| |
سلام

من میخوام دوباره شروع کنم.

خیلی امیدوارم.

نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 20:30 توسط مهدیار| |